ختنه کردن سامان
سلام گلکم روز دوشنبه که 13 روزت بود قرارشد ببریمت که ختنه ات کنیم خیلی می ترسیدم آخه دلم نمیومد،گناه داشتی. من ومامان جون وخاله بتول وآقاجون وباباجون همراه هم رفتیم مطب دکتر . وای نمی دونی که چه حالی داشتم وقتی که بردنت تو اتاق دیگه گریه من شروع شد تا اینکه ختنه ات تموم شدورفتیم تو ماشین. به قول باباجان من بیشتر ازتو گریه کردم (آخه طاقت ندارم ببینم عزیزترینم داره درد می کشه). شبشم مامان جان برای مراسم ختنه کردنت کله پاچه درست کرده بود که همه کنار هم باشیم. انشاا... که هیچ وقت مریض نشی عشقم. ...


